تبلیغات
درد دل با دل

درد دل با دل
آن سوی دلتنگیها خدایی است که داشتنش جبران همه نداشتنی هاست
به قلم
دوست دارم بدونم
وقتی دلت میگیره معمولا با کی درد دل میکنی؟







دوستان خوبم

 دیشب که خواب به چشمم نیومد خاطرات چند سال پیش و با خودم مرور میکردم،"خیلی دلم گرفته بود خیلی با خودم کلنجار رفتم که بی محلی های بابا رو به روی خودم نیارم اما انگار همه چی دست به دست هم داده بودن تا منو با اون بی محلیا تو اوج بی کسی هام با زنجیر به هم وصل کنن. از صبح کلافه بودم و هر چی گریه میکردم آروم نمی شدم نمی دونستم حرف دلمو به کی بگم، چه جوری آروم شم رفتم بیرون و کمی قدم زدم خواستم تا هر چی تو ذهنم هست رو خالی کنم اما بازم نشد و آروم نگرفت این چشمای پُرم، از درون داشتم داغون می شدم که مگه من چیکار کردم؟ چرا انقد باهام بدرفتاری میشه، خسته شده بودم از همه چیز و همه کس تو همین فکرا بودم که نفهمیدم کی شب شد. همیشه وقتی غصه داشتم نمی تونستم چیزی بخورم اونروزم نه نهار خوردم نه شام. بعد اذان بود که دراز کشیدم تا اتفاقات روزای گذشته رو تو ذهنم مرور کنم و ببینم اشتباه از کجا بود. خیلی بی حال بودم و نمی تونستم از جام تکون بخورم مثل یه تیکه گوشت بی جون نای حرکت کردن نداشتم احساس کردم از درون تهی شدم، خالی شدم، یه قطره اشک از گوشۀ چشمم گونه امو نوازش کرد، با حالت بی حالی از خواهرم خواستم مامانو صدا کنه و بیاد تا کمکم کنه. مامان که اومد و بغلم کرد دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و تو بغل مامان زدم زیر گریه، هق هق گریه هام خونه رو برداشته بود تو اون حال می دیدم که مامان وحشت کرده بود و هی منو تکون میداد تا خوابم نبره رفت تو آشپزخونه و برام قند آب درست کرد و اونجا می شنیدم ک یه چیزایی با عصبانیت به بابا می گفت. قند آب رو به زور میکرد تو حلقم اما من نمیتونستم بخورم، همه ترسیده بودن داداشم یه گوشه گریه میکرد و دعا میکرد طوریم نشه نمیدونم کی لباسامو تنم کرد و داداشم بغلم کرد و منو رسوندن بیمارستان، تو بغل داداشم بودم که نگاهم خورد به بابا که بی خیال داشت منو نگاه میکرد نمیدونم حالتی که تو صورت دیدم اون لحظه از تأسف بود یا... بازم گریه م گرفت و دیگه داشت باورم می شد که هیچ ارزشی براش ندارم و این بیشتر از حال مریضم منو زجر میداد. اورژانس که رسیدیم فوری برام سرم تزریق کردن و من همچنان گریه میکردم  و نگاه های نگران مردم رو می دیدم که متعجبانه می خواستن سر در بیارن که چه بلایی سرم اومده. از طرف دیگه لرزش پام بود که ول کن نبود و نمی تونستم یه لحظه هم کنترلش کنم، دکتر میگفت از اعصابمه. یکی از سرم هام که تموم شد یکم حالم بهتر شد و حالا دیگه گریه مم بند اومده بود و به مراتب می تونستم بفهمم دو رو برم چه خبره.می تونستم درست و حسابی حرف بزنم. نزدیکای ساعت 10 شب بود، مامان بالای سرم بود و نگاه های نگرانشو می خوندم که بالای سرم نشسته بود و دعا میخوند. دومین سرم هم رو به اتمام بود و من تقریبا حالم بهتر بود. با پای خودم سوار ماشین شدم و با مامان و داداش راهی خونه شدیم. دلم نمی خواست بازم به اون فضای زجر آور برگردم، جای سوزش سوزن سرم رو رو دستم احساس می کردم. تو مسیر با خودم فکر می کردم، به زندگیم، به آینده ام، به تنهایی و بی کسی ام، به اینکه چه خطایی ازم سر زده بود که لایق این بدبختی بودم. سرم درد می کرد، همینکه رسیدیم خونه رفتم تو اتاقم و چشمامو بستم و خوابیدم تا اتفاق امروز رو تو ذهنم جا ندم"

اینجای گذشته که رسیدم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد و بازم خودمو سپردم دست گریه و بازم مثل شبای دیگه این بالش بیچاره بود که منو با گریه های بی صدا دلداری میداد، تا جایی که می تونستم دهنم رو کردم تو بالش تا خفه خون بگیرم و صدای گریه مو کسی نشنوه اما با بالا کشیدن آب بینیم که حالا بیشتر از قبل سرازیر شده بود دیگه مطمئن شدم که مامان متوجه اشک ریختنم شد و حتی صدای گریه مم شنیده بود. دارم به این فکر می کنم که چرا زندگی داره اینجور باهام تا میکنه؟ چرا خدا جواب اشکا و دعاهامو نمیده؟ میگن خدا همیشه بهترین بنده هاشو بیشتر امتحان میکنه اما منکه بهترین بنده ش نیستم اینو مطمئنم پس چرا انقد زجرم میده؟ چرا خلاصم نمیکنه؟ دیگه واقعا از زندگی خسته ام، از همه چی خسته شدم، از خودمم که بیشتر. چند سال پیش که کوچیکتر بودم احساس می کردم زندگی رو با آرزوهای کوچیک و بزرگمون می سازیم اما حالا دیگه من هیچی از این دنیا و آدما نمی خواستم چون میدونم اگه هم می خواستم بازم نمی تونستم به دستشون بیارم، خیلی خسته ام، خدا هم دیگه به دادم نمی رسه. چند وقت پیش رفتم امامزاده بلکه آروم شم با اینکه آروم شدم اما غم و غصه م خیلی بیشتر از اون چیزی بود که فکر می کردم. دیگه این روزا هیچی نمی تونه آرومم کنه...

خدایا خودت کمکم کن که خیلی حالم بده، خیلی تنهام، یه معجزه نشونم بده، یه معجزه که بتونم به زندگی امیدوار شم و با عشق زندگیه جدیدمو شروع کنم...

خدااااااااااااااااااااااااااااااا...................


طبقه بندی: دل نوشته ها،
[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ بهناز ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من دلم می خواهد:
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو، هر کسی می خواهد
وارد خانهٴ پر مهر و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتنش شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم،
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار،
خانهٴ دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر،
خانهٴ دوست کجاست؟
میهمانان
میهمانان امروز : نفر
میهمانان دیروز : نفر
همه میهمانان : نفر
میهمانان این ماه : نفر
میهمانان ماه قبل : نفر
آخرین تغییرات :


دانلود آهنگ جدید